|
هرکجا هستم باشم به درک!من که باید بروم !
پنجره .فکر .هوا .عشق.زمین مال خودت! من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد؟ تیپ را باید زد جور دیگر اما... کار را باید جست کار باید کم و راحت باشد فک و فامیل که هیچ...با همه مردم شهر پی کار باید رفت! بهترین چیز اتاقی است که پر است از چک و پول! پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست! سید خندان یه نفر !سوئیچم کو؟ چه کسی بود صدا کرد زورو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده توسط سولماز در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت
12:6 |
+ نوشته شده توسط سولماز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت
17:32 |
هرکسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هرکسی دو تاست و خدا یکی بود هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست هرکسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند بدانگونه که احساسش می کنند هست انسان یک لفظ است که بر زبان اشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد خدا افریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد بودن میخواهد و از عدم نمی توان خواست و حیات انظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد و داشتن نیازمند طلب است و پنهانی بیتاب کشف و تنهایی بی قرار انس و خدا از بودن بیشتر بود و از حیات زنده تر و از غیب پنهان تر و از تنهایی تنها تر و برای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست نه نیازمند خدا نه نیازمند مهر نه می شناسد نه می خواهد نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچگاه بی تاب می شود که عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن مطلق بود و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا غنای مطلق بود و هرکسی به اندازه ی داشته هایش می خواهد و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه های بی انتهای غیب مخفی شده بود و خداوند زنده ی جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید دوست داشت چشمی ببیندش دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق .روشن از اشنایی .استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد و خدا افریدگار بود و دوست داشت بیافریند + نوشته شده توسط سولماز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت
16:48 |
ترجمه نسبتا ازاد اما وفاداری از مقدمه منظومه طولانی (سفر تکوین)یکی از (دفتر های سبز)شاندل
در اغاز هیچ نبود.کلمه بود و ان کلمه خدا بود و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بود و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن و خدا بود .با او .عدم وعدم گوش نداشت حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود.نمی گوییم و حرف هایی هست برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی ارند حرف های شگفت . زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ی ماورائی هرکسی به اندازه ی حرف هایی هست که برای نگفتن دارد حرف های بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند و کلماتش. هریک . انفجاری را به بند کشیده اند کلمه هایی که ژاره های بودن آدمی اند ...... + نوشته شده توسط سولماز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت
16:29 |
من باهارم تو زمین
من زمینم و درخت من درختم تو باهار ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه مین جنگلا طاقم میکنه تو بزرگی مث شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو تازه وقتی بره مهتاب و هنوز شب تنها باید راه دوری روبره تا دم دروازه ی روز مث شب رود بزرگی مث شب تازه روزم که بیاد تو نمی ری مث شبنم مث صبح تو مث مخمل ابری مث بوی علفی مث ان ململ نازک مث اون ململ مه که روی عطر علفا مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات مث برفایی تو تازه ابم بشن برفا و عریون بشه کوه مث اون قله مغرور بلندی که به ابرای سیاهی وبه بادای بدی می خندی! + نوشته شده توسط سولماز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت
16:16 |
نیایش عبارت است از تجلی دغدغه و اضطراب انسانی زندان مانده در خویشتن که به زندانی بودنش
اگاهی یافته است و ارزوی نجات و عشق به رستگاری او را بی تاب کرده است
فقدان نیایش در میان ملتی برابر است با سقوط قطعی ان ملت اثار نیایش واحی و خیالی نیست نباید احساس عرفانی را تا سطح اضطراب یک انسان در برابر خطرات و مجهولات جهان پایین اورد و نیز نباید به اسانی یک شربت مسکن یک داروی ضد ترس -ترس از مرگ بیماری و درد -تهیه کرد پس معنی احساس عرفانی چیست؟ طبیعت کجا را در زندگی ما برای نیایش اختصاص می دهد ؟تقریبا در تمام ادوار مردم غرب نیایش کرده ان جامعه ی قدیم اصولا یک سازمان مذهبی بود رومیها همه جا معابد را بر پا می داشتند اجداد قرون وسطای ما سرزمین مسیحیت را با کلیساهای بزرگ و محراب های گوتیک می پو شاندند در زمان ما هنوز بر فراز هر دهکده ای ناقوسی بر پاست در طول تاریخ ما نیایش در شمار احتیاجات اولیه در ردیف جنگ . ساختمان . کار و دوست داشتم قرار داشته است حقیقت چنین به نظر می رسد که احساس عرفانی جنشی است که از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته است و یک غریزه ی اصلی است تغییر و تحولات این احساس همواره با تحولات فعالیت های دیگر باطنی انسان :احساس اخلاقی . خلق و خوی و گاهی احساس زیبایی بستگی دارد این احساس جزیی بسیار مهم از هستی خود ما است که ما اجازه داده ایم به ضعف گراید و غالبا به کلی نابود گردد + نوشته شده توسط سولماز در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت
0:50 |
ماه و سنگ:
اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ ترا از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی فریدون مشیری + نوشته شده توسط سولماز در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت
0:24 |
به نام خداوند خوبی و سودمندی و زیبایی و به نام افریدگار بهی و هر انچه بهتر است و هر انکس که بهترین است
در ابتدا دعایی دارم که سراغاز کارمان باشد خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار خدایا به من قدرت تحمل عقیدهی مخالف ارزانی کن خدایا رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب .احساس . و اشراق .محروم نساز خدایا جهل امیخته با خودخواهی و حسد مرا رایگان .ابزار قتاله ی دشمن برای حمله به دوست نسازد خدایا شهرت .منی را که می خواهم باشم .قربانی منی که می خواهند باشم نکند خدایا مرا به خاطر حسد کینه و غرض عماه ی اماتور ظلمه مرگردان + نوشته شده توسط سولماز در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت
0:17 |
|
|