تبليغاتX
اعتماد به نفس - افرینش
هرکسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت

هرکسی دو تاست و خدا یکی بود

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

هرکسی را نه بدان گونه که هست احساس می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست

انسان یک لفظ است

که بر زبان اشنا می گذرد

و بودن خویش را از زبان دوست می شنود

هر کسی کلمه ای است

 که از عقیم ماندن می هراسد

خدا افریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند

و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد

بودن میخواهد

و از عدم نمی توان خواست

و حیات انظار می کشد

و از عدم کسی نمی رسد

و داشتن نیازمند طلب است

و پنهانی بیتاب کشف

و تنهایی بی قرار انس

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر  و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنها تر و برای طلب بسیار داشت

و عدم نیازمند نیست نه نیازمند خدا نه نیازمند مهر

نه می شناسد نه می خواهد  نه درد می کشد و نه انس می بندد

و نه هیچگاه بی تاب می شود

که عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق بود

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا غنای مطلق بود و هرکسی به اندازه ی داشته هایش می خواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه های بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خداوند زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم

تنها نفس می کشید

دوست داشت چشمی ببیندش دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق .روشن از اشنایی .استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد

و خدا افریدگار بود

و دوست داشت بیافریند

+ نوشته شده توسط سولماز در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 16:48 |


Powered By
BLOGFA.COM